|
13 August 2005
●
سؤال سؤال نيمه تمامی ست ............................اين بداهه ی مطلق. نگاه كن ! ...........................سؤال نيمه تمامی ست اين بداهه ی مطلق. بدون هيچ، پاهای برهنه ی انزوا را .........................................................به دوش می كشم. ..........آن بال های سياه را به اوج می بينی؟ بهاره خلیقی □ نوشته شده در ساعت 9:59 PM توسط chakkosh | 12 August 2005
●
.. امید # .. ستاره ها چشمک می زنند .. نترش شالیکار .. فردا آفتابی است! احمد زاهدی لنگرودی □ نوشته شده در ساعت 5:03 AM توسط chakkosh | 11 August 2005
●
برای اکبر گنجی در حریم نفس هایش گوارا باد تشنگی که رنج این همه زنجیر را تهمت هیچ سرخوردگی نیست بر این خاک سرد خاکستر پرنده باز با یاد زخمی اش همزاد هجرانی ها هم بند تاریخ این خاک گـُر می گیرد از عطش انگار زمین دوباره آبستن است . امید منتظری □ نوشته شده در ساعت 8:18 AM توسط chakkosh | 08 August 2005
●
@ نخ می بندی دور نفسهايت می فروشی شان در ميدانی که بچه هايش پاهاشان را باد کرده اند تا بدوند روی فواره ها بالاتر کسی بزرگترين حباب آسمان را فوت می کند باد کرده ای حالا می توانی تا ته فواره ها بدوی پا برهنه... فرزانه قوامی □ نوشته شده در ساعت 1:29 PM توسط chakkosh | 06 August 2005
●
@ امواج الکتریکی جاری می شوند به دورن مغزم ماهی کوچک در هزارتوی ذهن دیوانه ام! لیز می خوری از میان انگشتان رودخانه امواج می توفند مرا می برند از کوچه های کودکی از حاصل زندگی ِ بیست و چهار سال هیجان مغناطیسی آرامم می کند رامم می کند حالا،همه چیزی رفته/ مرده/ سوخته و تواندیشه ای کوچک و زرد در سیاهی ظالم مغزم در تیمارستان . سمیرا مرادی مرداد84 □ نوشته شده در ساعت 2:22 PM توسط chakkosh | 05 August 2005
●
براي ِ مهر ِ دختر ِ دشت @ خورشيد پس خورشيد كو؟ آسمان، شب بسته بود و نديد اين دشت، وقت ظهر در ماه ِ ميان ِ تابستان چه تاريك و سرد است؟ هواكرخت ِ سرخي ِ سنگين ِ مرگ را در لايلاي ِ سنگها فرياد ميكند خورشيد رفته بود و فردا، صبحي نبود مادران اما داستانها داشتند تا تيرهي شب را كوتاهتر كنند احمد راهدی لنگرودی □ نوشته شده در ساعت 1:32 PM توسط chakkosh | 04 August 2005
●
@ بنويسيد اى دستهاى جوان اى دلهاى آتشفشان و بدانيد من با عطر تازهِ واژگانتان دوباره جوان مى شوم به چهرهِ بى رحم مرگ ريشخند مى زنم مرگ از ترسِ من مى لرزد! باور كنيد گاه حتى ، هوسِ بوسه از لب ِدخترانِ جوان، دوباره در جانِ من ميهمان مى شود! آرى اينقدر از عطرِ واژگان ِ شما تازه مى شوم ! بنويسيد و بدانيد واژگانتان جادوگر است ! دژخيمان خواستند آنها كه زنده مانده اند ، ذره ، ذره بميرند و نمى دانستند ؛ جادوگران ِ مسيحا دست در راه اند . بهروزاميدى _لاهيجانى گوتنبرگ □ نوشته شده در ساعت 1:43 PM توسط chakkosh |
|
مــــــا مـتـخـصـص شـورشـــيم
اگر لازم باشد هيچ عملي نيست
کـه قـــادر به انجام آن نـبـاشـيـم ... نشریه اینترنتی ضمیمۀ وبلاگ ... مانیفست ما ... ارتباط با ما ... دربارۀ شاعر .... چَکـُش نویس ها ... لینک ... معرفی کتاب ___________________ عضو خبرنامه چکش شوید تا مطالب جدید برای شما فرستاده شود فهرست دیگر اشعار چکُـش |