|
30 June 2005
●
چند شعر تازه بهاره خلیقی.......................امید منتظری □ نوشته شده در ساعت 5:12 AM توسط chakkosh | 29 June 2005
●
محمد طلوعی از مستعدترین شاعران جوان گیلانی است. کتاب او به نام خاطرات بند باز پیشتر در رشت منتشر شده است. او گاهی هم در وبلاگش کابوس های روز مطالبی منتشر می کند. @ نه مشت می شوی در دستانت، نه فريادی که از گلويت بپاشد. با قدم های عصيان گر هميشگی مثل خودت که راه می روی، از چه گوارا انقلابی تری. کافی است لبخند بزنی... تا از بين دندان هايت خشم ات بيرون بريزد. يا اشاره ی کوچکی که سرنيزه ها به خاک می افتند. دخترک هزار ساله در انقلاب آغوش من، می شود بوسه ها را در صندوق های فشنگ برايت فرستاد يا نامه هايی که هرگز به دست ات نمی رسند. بگذار همه بگويند جنبش های مسلحانه محکوم به شکست اند. تو تفنگ ات را بردار و به من شليک کن. محمد طلوعی □ نوشته شده در ساعت 4:16 AM توسط chakkosh | 28 June 2005
●
|
شِــعـــخـبَـر!نمی دانم این چیست، خواستم تجربه ای کنم که نمی دانم چیست هم، ادعای نوآوردن را ندارم که می دانم پیشتر آزموده شده، حال این از آب درآمده، تا نظر خواننده چه باشد. @ این بنده را به در خانه اش برسانید گورستانی نا نمیرد آنی که آنی می میرد من بی خبرترینم از این همه خبر که جنين مرده از شكم پسر 16 ساله خارج شد ماجراي سرقت از جواهر فروشي و اداره ثبت احوال بی خبرتر خواهم بود وقتی می میرد روحم در اخبار می پیچد در روزنامه چشمی که وغ زده وزغی را بلعیده یک مرد مومیائی شرقی در تهران و گورستان دیگر نمی بیند! این اخبار را به فاحشه خانه های قانونی تان بفرستید احمد زاهدی لنگرودی □ نوشته شده در ساعت 3:43 PM توسط chakkosh
●
|
جـنگـ ـ ـ ـ ـلبه احمد زاهدی لنگرودی @ اسلحه سرد سرباز گرم درجنگل گوزنِ شاخدار با شاخ های عصیان می رمد دلخوشِ روزهای بی حصار * * * اسلحه گرم سرباز سرد کوهی با تعادل سبز و سیاهِ همیشگی اش خیسِ شکارِ گوزن گوزنِ شاخدار با شاخه های عریان * * * حالا دیریست فصلِ کوچِ گوزن ها نمی رسد. امید منتظری □ نوشته شده در ساعت 11:17 AM توسط chakkosh
●
|
پازل@ چونان پازلی مرا لمس می کند . بوی عرق دستش٬ خيس می شوم. تا خورده و چرک و چروک می چيندم هر بار، طرحی نو می پيچم دور نگاهش٬ هر بار عريان نو به نو ويران می کند٬ خروشش تکه ها می پاشند زمين و خاک و پاره می شوند خوابيده تکه ای لای انگشتش جا مانده گرم می شوم . بهاره خلیقی □ نوشته شده در ساعت 11:11 AM توسط chakkosh
●
پارکشعر پارک را از وبلاگ رفیق عزیزمان آقای احمد جواهریان برداشتیم. وبلاگ خواندنی وی، شب نگاشت های یک مهاجر نام دارد. @ چمنزارهاي تيره و افراهاي سرخ برگ و باران چنان ريزي ......كه به زمين نمي رسد احمد جواهریان □ نوشته شده در ساعت 2:18 AM توسط chakkosh | 27 June 2005
●
|
![]() دوست عزیزمان جاسمین افتخاری برگردان فارسی یک ترانۀ زیبای ایتالیایی به نام مردم را برایمان فرستاده که می توانید پ.د.اف آنرا در اینجا بخوانید. از ایشان بسیار ممنونیم و منتظر آثار دیگرشان می مانیم. چکش □ نوشته شده در ساعت 3:02 PM توسط chakkosh
●
|
در میانۀ تاریکیبه یاد او که هرگز ندیدمش، اما چقدر نزدیکم: ح.م @ غنچه های شب بو در میانۀ تاریک ِ شب، شکفتند ما نیز آمدیم و به نظاره نشستیم اما دریغ و درد کرمهایی، ناگاه در شب ِ شب بوها داغ ِ هزار گل به دل ِ ما گذاشتند احمد زاهدی لنگرودی □ نوشته شده در ساعت 4:13 AM توسط chakkosh
●
در راه خانه@ در راه خانه او را می بينم دلبری از خاور ميانه سوار بر پاشنه هايی بلند در خيابان می خرامد و هزاران مسيح به دنبالش صليب ها را بر دوش می کشند داوود مرندی □ نوشته شده در ساعت 4:10 AM توسط chakkosh | 26 June 2005
●
|
@ يک تکه پارچه برای بستن موها کافيست يک لبخند برای بوسيدن يک اشک برای نوشيدن يک چشم برای شنا يک پا برای پرواز کافيست دستان بدون انگشتت را می بوسم عفونت زخمهايت را می ليسم و با تن پر از تاولت می خوابم جنينی که افتاد فرياد می کشيد... بهاره خلیقی □ نوشته شده در ساعت 4:14 AM توسط chakkosh
●
غزيه نوعي طعمۀ ادبي ست که آهوان خوش بو را به تب و تاب مي اندازد و چنان مي کند که مخاطبين کلهم، انگشت حيرت به منقار بگزند! @ يک آقای خوش تيپی بود، که هر جا صدای حرف حسابی به گوش می رسيد، او هم آن جا بود. يک لباس سرمه ای داشت و يک عطر خارجکی، يک بطری کوچک عرق که حمل می کرد يواشکی. از هوشش بگويم که تيز بود، جثه اش خيلی کوچک و ريز بود. از دار و دنيای پست و فانی، داشت يک اطاق که آن هم عوض می شد تند و آنی. يک بار که در کوچه خلوت خودش فرو رفته بود، حالش بد بود و معلوم نبود چه غلطی کرده بود، داستانی نوشت جذاب و بی نظير، طوری که هر چه می خواند نمی شد سير. خلاصه هر شب که آقاهه بود تنها و بی مزاحم، می شد اين داستان برای او مراحم. کل عمرش نشد از اين قصه سير، تا که سنش زياد شد و گشت پير. باز می خواند قصه را هر شب و هر شب، ليک نبودش برای احدی کب کب و دب دب. يک روز آقا دزده بلند کرد اسباب خانه اش، هر چه بود در کاشانه اش. از قضا دزديد آن قصه را، ماند هاج و واج که چه کند اين شقه را. حس دوستی اش گل کرد، سر کيسه ی خليفه را شل کرد. بخشيد قصه را به يک دوست، که بود برايش کتاب همچو گوشت و پوست. اين خانوم کتاب خوان، خواند قصه را تا آخر، شد يک شبه عاشق اين نويسنده ماهر. آن قدر گشت خراب شده ی تهران را، تا بالاخره يافت اين منتقد چيره دست چاله ميدان را. خلاصه عروسی اين دو تا سر گرفت، کون آقا دزده از اين حادثه آتش گرفت. شيخُنا رودفسکی □ نوشته شده در ساعت 2:09 AM توسط chakkosh | 25 June 2005
●
کار من نبود
کار من نبود نگه داشتن زمان تا جمعه نیاید کار من نبود ندیدن اشک دیوار سنگی کار من نبود پوشاندن شکاف همه صندوق ها با دستهای کوچکم قطعه قطعه ، پاره پاره می کنم کاغذها را می زنم به خلوت شب شان می گسلم بند بندشان را بعد سیگاری می گیرانم و تا پک آخرش... فردا شنبه است. سمیرا مرادی 3/4/84 □ نوشته شده در ساعت 4:07 AM توسط chakkosh | 23 June 2005
●
پرنده و آینه
شعر پرنده و آینه را از وبلاگ رفیق عزیزمان آقای احمد جواهریان برداشتیم. وبلاگ خواندنی وی، شب نگاشت های یک مهاجر نام دارد. با آرزوی همکاری های بیشتر با این رفیق هنرمند و شاعرمان. چکش. @ از هر روزنه اي جستجوگر آن آشناي گمشده بودن پيگيرانه پافشردن و بال كوبيدن تهي شدن . . . در چرخش تكرار از خويش تهي شدن رها كردن و باز آمدن و در دو سوي يك آينه به گفتگو نشستن و در يقيني نايافته هستي را به تلاشي عاشقانه انباشتن آري قصه همين است تمام قصه همين است. احمد جواهریان □ نوشته شده در ساعت 6:59 AM توسط chakkosh | 21 June 2005
●
درد دست هایت
@ حس می کنم درد دست هایت را غرق می شوم در اشک هایت از پشت شیشه یک سال و دو سال و هزاران سال است تمام شد/ چه زود/ زندگی از پشت شیشه. سیگار بیاور برایم مربا بیاور کمی از موهایت، یکی از ناخن هایت بچین و بیاور برایم . تا بشود چیز دندان گیری کنار زندان و مقاله وفراموشی آزادی! می گویند تمام است وقت ملاقات خواستی اگر می بوسم لب هایت را از پشت شیشه .... سمیرا مرادی □ نوشته شده در ساعت 9:16 AM توسط chakkosh | 19 June 2005
●
|
دراز کشیده میان دشت
"Tulip Sniff" James Riegel @ دراز کشیده میان دشت رنگ خاک خم شدی چون مادینه ای بر توله اش کاشتی بوسه، ترانه، دانه ای. اکنون درختی روییده بر عبور بوسه چه زود. گیسوانم ریشه هاش... که بی هیچ اجازه دست برده بر اندام زمین دراز کشیده از زیر، تن پرندگان را به شاخه می پایم... سمیرا مرادی 84/3/27 □ نوشته شده در ساعت 8:16 AM توسط chakkosh
●
شعر کردستان
@ □ نوشته شده در ساعت 5:26 AM توسط chakkosh | 18 June 2005
●
بوسه بر لب های خونین بوسه بر لب های خونین عنوان شعر بلندی از سمیرا مرادی است که آنرا می توانید در اینجا بخوانید. شعر بیانگر احساس رنج و جدائی اجباری یک عاشق از معشوقش است. معشوقی که پس از مرگ هم به عشق خود ایمان دارد؛ تاریخ معاصر ایران، از این جدائی ها بسیار دیده به خاطر اعدام ها و زندانی کردن آدم ها که هربار بی توجه به نابود کردن یک زندگی ، هربار بی رحمانه تر از قبل، هربار و همیشه هست! □ نوشته شده در ساعت 11:13 AM توسط chakkosh | 17 June 2005
●
|
مـاهــی
ماهی سیاه سرخ شد تا بهار بیاید از جنگل بگذرد سیاه خون کبود به دریا بریزد. امید منتظری □ نوشته شده در ساعت 3:04 PM توسط chakkosh
●
|
از آسمان
به انسان که چه با شکوه به دنیا می آید کارمی کند بچه و مالکیت تولید می کند ومی میرد. @ از آسمان به سرعت نور فرود می آید با عشق هدیه ی من به تمدن بشری چکشی به بزرگی مریخ داوود مرندی □ نوشته شده در ساعت 10:25 AM توسط chakkosh
●
|
سمفونی سکس
@ خسته و خلسه در رختخواب صبح گاهان با تپش های روح ِ جفت، طاق باز خوابیدن! بیست و چهار حرکت در ثانیه تاب می خورد پتو و فریاد می زنی تو تا کجای من را تاب می آوری برود تو؟ خشونتِ محتوم ِ زندگی تا آرامش ِ بعدی در دود ِ سیگاری و تعجیل اینکه بروی خانه، پدرت منتظره آره... برو گم شو دوست داشتن بس است تنم خسته است! احمد زاهدی لنگرودی □ نوشته شده در ساعت 3:35 AM توسط chakkosh
●
|
نمی گذاری که تمامت کنم قصه
"Black Horse" James Riegel @ نمی گذاری که تمامت کنم قصه با پرهای قرمز و زرد در آبی که چشم طاقت نمی آوردش می پری. من جلدم که نوشتن نمی دانم گریستن حتی و... می گیرم به روی و به سوی آبی انگشت ها را که می لرزند بدجور تو میان آنها سرد و سخت آبی می شوی می روی بالا........ بگشایم اگر چشمانم را می ترسم. اگر بنفش شده باشی یا سبز من جلدم که نمی دانم تمام کردن قصه را هم. سمیرا مرادی □ نوشته شده در ساعت 3:13 AM توسط chakkosh
●
حاجی فیروزه
@ نه حاجی بی آسمان فیروزه ای با ازدحام پیش پای پرستو کجاست عید؟ . از دایره های زنگی صدایی جز چرخ عابران در خیابان های بی مقصد نیست نه سیاوشان مغموم حاجی بی فروزه سالی هر روزه! علیرضا بابایی □ نوشته شده در ساعت 2:46 AM توسط chakkosh | 16 June 2005
●
|
از کاخ سفید
شعر غالبا یک هنر است ولی گاهی موقتا تبدیل به چیزهایی از قبیل بیانیه مشت موشک و آتش فشان هم می شود. شخصا زمان هایی را که تبدیل به چکشی مادی می شود را ترجیح می دهم. @ از کاخ سفید تا قم به هر طرف نگاه می کنم خوک ها را می بینم در لباس فاخر رهبری با غب غب های آویزان و لبخندهای ملیح در تدارک جنگ هایی کبیر برای سعادت ما گوسفندان بی نوا داوود مرندی □ نوشته شده در ساعت 6:07 PM توسط chakkosh
●
|
پرنده روزهای خزان
پرنده ی روزهای خزان پشتِ پنجره ی عریان می خواند ـ بارانی اما هنوز نباریده ـ در امتدادِ رودخانه راه می روی به دیدارِ باران می روی بوی خاکی برگ های زردِ کفِ دستانت عرق کرده دریا ! دریا ! باران از دریا فراز می آید و بر خشکی می بارد آنگاه با پشتِ دست اشکهایت را پاک می کنی سیاوش لطفی □ نوشته شده در ساعت 3:52 PM توسط chakkosh
●
|
یادی برای فراموشی
کبک سرش را به سفیدِ فراموش ِ شهر فرو می کشد زار می گرید کبک با رخت ِ سفید و برفی که دیگر بند نمی آید... امید منتظری □ نوشته شده در ساعت 2:02 PM توسط chakkosh
●
|
دل / تنگ / شدن
"Cut Doll" J. Riegel برای احمد زاهدی لنگرودی @ دل/ تنگ/ شدن هری ریختن در خلا ، در سیاهی کوبیدن سر به تردی دیوار تک /تنها/ خود بودن مثل حشره ای زرد ،مایل به قهوه ای تمایل به سفید دریدن دریده شدن عشق شدن/ ماندن/ نمردن...... سمیرا مرادی □ نوشته شده در ساعت 1:27 PM توسط chakkosh
●
بی پایان
@ بی هرکجا برای بوسیدنت هم را نمی بینیم بی ترس ِ اعدام از دوزخ تا بهشت...............قطاری جامی ماند از سرعت / نگاه ها شرمنده می شود ترس بی چشمداشت چشمکی که در شیشه می زند / صم و بکم آینه را می شکند رد بوسه ای در شیشه اعدام می شود تا هرکجا که خاطره ای جا نمانده است ... احمد زاهدی لنگرودی □ نوشته شده در ساعت 11:36 AM توسط chakkosh |
|
مــــــا مـتـخـصـص شـورشـــيم
اگر لازم باشد هيچ عملي نيست
کـه قـــادر به انجام آن نـبـاشـيـم ... نشریه اینترنتی ضمیمۀ وبلاگ ... مانیفست ما ... ارتباط با ما ... دربارۀ شاعر .... چَکـُش نویس ها ... لینک ... معرفی کتاب ___________________ عضو خبرنامه چکش شوید تا مطالب جدید برای شما فرستاده شود فهرست دیگر اشعار چکُـش |