وبلاگ گروهی شعر چکش

اطلاعیه: حلقۀ چکشـ3 ویژۀ مانیفست شعر امروز منتشر شد
30 June 2005

چند شعر تازهImage Hosted by hostedpictures.com image host

Image Hosted by hostedpictures.com image host .................... Image Hosted by hostedpictures.com image host





| 29 June 2005

از بوسه های فراموش شدۀ آخرین دیدار
محمد طلوعی از مستعدترین شاعران جوان گیلانی است. کتاب او به نام خاطرات بند باز پیشتر در رشت منتشر شده است. او گاهی هم در وبلاگش کابوس های روز مطالبی منتشر می کند.
@
نه مشت می شوی در دستانت،
نه فريادی که از گلويت بپاشد.
با قدم های عصيان گر هميشگی
مثل خودت که راه می روی،
از چه گوارا انقلابی تری.
کافی است لبخند بزنی...
تا از بين دندان هايت خشم ات بيرون بريزد.
يا اشاره ی کوچکی که سرنيزه ها به خاک می افتند.
دخترک هزار ساله در انقلاب آغوش من،
می شود بوسه ها را در صندوق های فشنگ برايت فرستاد
يا نامه هايی که هرگز به دست ات نمی رسند.
بگذار همه بگويند
جنبش های مسلحانه محکوم به شکست اند.
تو تفنگ ات را بردار
و به من شليک کن.
محمد طلوعی





| 28 June 2005

شِــعـــخـبَـر!
نمی دانم این چیست، خواستم تجربه ای کنم که نمی دانم چیست هم، ادعای نوآوردن را ندارم که می دانم پیشتر آزموده شده، حال این از آب درآمده، تا نظر خواننده چه باشد.
@
این بنده را به در خانه اش برسانید
گورستانی
نا نمیرد آنی
که آنی می میرد
من بی خبرترینم از این همه خبر
که
جنين مرده از شكم پسر 16 ساله خارج شد
ماجراي سرقت از جواهر فروشي و اداره ثبت احوال
بی خبرتر خواهم بود
وقتی می میرد روحم در اخبار
می پیچد در روزنامه چشمی
که وغ زده وزغی را بلعیده یک مرد مومیائی شرقی در تهران
و گورستان دیگر نمی بیند!
این اخبار را
به فاحشه خانه های قانونی تان بفرستید
احمد زاهدی لنگرودی



|
جـنگـ ـ ـ ـ ـل
به احمد زاهدی لنگرودی
@
اسلحه سرد
سرباز گرم
درجنگل
گوزنِ شاخدار
با شاخ های عصیان
می رمد
دلخوشِ روزهای بی حصار
* * *
اسلحه گرم
سرباز سرد
کوهی با تعادل سبز و
سیاهِ همیشگی اش
خیسِ شکارِ گوزن
گوزنِ شاخدار
با شاخه های عریان
* * *
حالا دیریست
فصلِ کوچِ گوزن ها
نمی رسد.
امید منتظری



|
پازل
@
چونان پازلی مرا لمس می کند .
بوی عرق دستش٬
خيس می شوم.
تا خورده و چرک و چروک
می چيندم هر بار، طرحی نو
می پيچم دور نگاهش٬ هر بار
عريان نو به نو
ويران می کند٬ خروشش
تکه ها می پاشند
زمين و خاک و پاره می شوند
خوابيده
تکه ای لای انگشتش جا مانده گرم می شوم .
بهاره خلیقی



|
پارک
شعر پارک را از وبلاگ رفیق عزیزمان آقای احمد جواهریان برداشتیم. وبلاگ خواندنی وی، شب نگاشت های یک مهاجر نام دارد.
@
چمنزارهاي تيره و
افراهاي سرخ برگ
و باران چنان ريزي
......كه به زمين نمي رسد
احمد جواهریان





| 27 June 2005



دوست عزیزمان جاسمین افتخاری برگردان فارسی یک ترانۀ زیبای ایتالیایی به نام مردم را برایمان فرستاده که می توانید پ.د.اف آنرا در اینجا بخوانید. از ایشان بسیار ممنونیم و منتظر آثار دیگرشان می مانیم. چکش



|
در میانۀ تاریکی
به یاد او که هرگز ندیدمش، اما چقدر نزدیکم: ح.م
@
غنچه های شب بو
در میانۀ تاریک ِ شب، شکفتند
ما نیز
آمدیم و به نظاره نشستیم
اما دریغ و درد
کرمهایی، ناگاه
در شب ِ شب بوها
داغ ِ هزار گل
به دل ِ ما گذاشتند
احمد زاهدی لنگرودی



|
در راه خانه
@
در راه خانه
او را می بينم
دلبری از خاور ميانه
سوار بر پاشنه هايی بلند
در خيابان می خرامد
و هزاران مسيح
به دنبالش
صليب ها را بر دوش می کشند
داوود مرندی





| 26 June 2005

جنین
@
يک تکه پارچه برای بستن موها کافيست
يک لبخند برای بوسيدن
يک اشک برای نوشيدن
يک چشم برای شنا
يک پا برای پرواز کافيست
دستان بدون انگشتت را می بوسم
عفونت زخمهايت را می ليسم
و با تن پر از تاولت می خوابم
جنينی که افتاد فرياد می کشيد...
بهاره خلیقی



|
غـــــزيه پريدن گـــوز به شـقـيـقه !
غزيه نوعي طعمۀ ادبي ست که آهوان خوش بو را به تب و تاب مي اندازد و چنان مي کند که مخاطبين کلهم، انگشت حيرت به منقار بگزند!
@
يک آقای خوش تيپی بود،
که هر جا صدای حرف حسابی به گوش می رسيد، او هم آن جا بود.
يک لباس سرمه ای داشت و يک عطر خارجکی،
يک بطری کوچک عرق که حمل می کرد يواشکی.
از هوشش بگويم که تيز بود،
جثه اش خيلی کوچک و ريز بود.
از دار و دنيای پست و فانی،
داشت يک اطاق که آن هم عوض می شد تند و آنی.
يک بار که در کوچه خلوت خودش فرو رفته بود،
حالش بد بود و معلوم نبود چه غلطی کرده بود،
داستانی نوشت جذاب و بی نظير،
طوری که هر چه می خواند نمی شد سير.
خلاصه هر شب که آقاهه بود تنها و بی مزاحم،
می شد اين داستان برای او مراحم.
کل عمرش نشد از اين قصه سير،
تا که سنش زياد شد و گشت پير.
باز می خواند قصه را هر شب و هر شب،
ليک نبودش برای احدی کب کب و دب دب.

يک روز آقا دزده بلند کرد اسباب خانه اش،
هر چه بود در کاشانه اش.
از قضا دزديد آن قصه را،
ماند هاج و واج که چه کند اين شقه را.
حس دوستی اش گل کرد،
سر کيسه ی خليفه را شل کرد.
بخشيد قصه را به يک دوست،
که بود برايش کتاب همچو گوشت و پوست.
اين خانوم کتاب خوان، خواند قصه را تا آخر،
شد يک شبه عاشق اين نويسنده ماهر.
آن قدر گشت خراب شده ی تهران را،
تا بالاخره يافت اين منتقد چيره دست چاله ميدان را.
خلاصه عروسی اين دو تا سر گرفت،
کون آقا دزده از اين حادثه آتش گرفت.
شيخُنا رودفسکی





| 25 June 2005

کار من نبود

کار من نبود
نگه داشتن زمان
تا جمعه نیاید
کار من نبود
ندیدن اشک دیوار سنگی
کار من نبود
پوشاندن شکاف همه صندوق ها
با دستهای کوچکم
قطعه قطعه ، پاره پاره می کنم کاغذها را
می زنم به خلوت شب شان
می گسلم بند بندشان را
بعد
سیگاری می گیرانم
و تا پک آخرش...
فردا شنبه است.
سمیرا مرادی
3/4/84





| 23 June 2005

پرنده و آینه


شعر پرنده و آینه را از وبلاگ رفیق عزیزمان آقای احمد جواهریان برداشتیم. وبلاگ خواندنی وی، شب نگاشت های یک مهاجر نام دارد. با آرزوی همکاری های بیشتر با این رفیق هنرمند و شاعرمان. چکش.
@
از هر روزنه اي
جستجوگر آن آشناي گمشده بودن
پيگيرانه پافشردن و بال كوبيدن
تهي شدن . . .
در چرخش تكرار
از خويش تهي شدن
رها كردن و باز آمدن
و در دو سوي يك آينه
به گفتگو نشستن
و در يقيني نايافته
هستي را
به تلاشي عاشقانه انباشتن
آري
قصه همين است
تمام قصه همين است.
احمد جواهریان





| 21 June 2005

درد دست هایت

@
حس می کنم درد دست هایت را
غرق می شوم در اشک هایت
از پشت شیشه
یک سال و دو سال و هزاران سال است
تمام شد/ چه زود/ زندگی
از پشت شیشه.
سیگار بیاور برایم
مربا بیاور
کمی از موهایت، یکی از ناخن هایت
بچین و بیاور برایم .
تا بشود چیز دندان گیری
کنار زندان و مقاله وفراموشی آزادی!
می گویند تمام است وقت ملاقات
خواستی اگر می بوسم لب هایت را
از پشت شیشه ....
سمیرا مرادی





| 19 June 2005

دراز کشیده میان دشت

"Tulip Sniff" James Riegel
@
دراز کشیده میان دشت
رنگ خاک
خم شدی
چون مادینه ای بر توله اش
کاشتی
بوسه، ترانه، دانه ای.
اکنون
درختی روییده بر عبور بوسه
چه زود.
گیسوانم ریشه هاش...
که بی هیچ اجازه
دست برده بر اندام زمین
دراز کشیده
از زیر،
تن پرندگان را به شاخه می پایم...
سمیرا مرادی
84/3/27



|
شعر کردستان


دوست عزیزمان کوروش عنبری، برگردان یک شعر بلند کردی را دراختیار وبلاگ چکش قرار داده است. کوروش مدتی است که روی ترجمۀ فارسی مجموعه ای از این سروده ها کار می کند.

@





| 18 June 2005

بوسه بر لب های خونین

بوسه بر لب های خونین عنوان شعر بلندی از سمیرا مرادی است که آنرا می توانید در اینجا بخوانید. شعر بیانگر احساس رنج و جدائی اجباری یک عاشق از معشوقش است. معشوقی که پس از مرگ هم به عشق خود ایمان دارد؛ تاریخ معاصر ایران، از این جدائی ها بسیار دیده به خاطر اعدام ها و زندانی کردن آدم ها که هربار بی توجه به نابود کردن یک زندگی ، هربار بی رحمانه تر از قبل، هربار و همیشه هست!






| 17 June 2005

مـاهــی

ماهی سیاه
سرخ شد
تا بهار بیاید
از جنگل بگذرد
سیاه
خون
کبود
به دریا بریزد.
امید منتظری



|
از آسمان

به انسان که چه با شکوه به دنیا می آید کارمی کند بچه و مالکیت تولید می کند ومی میرد.
@
از آسمان
به سرعت نور
فرود می آید
با عشق
هدیه ی من به تمدن بشری
چکشی به بزرگی مریخ
داوود مرندی



|
سمفونی سکس

@
خسته و خلسه در رختخواب
صبح گاهان
با تپش های روح ِ جفت، طاق باز خوابیدن!
بیست و چهار حرکت در ثانیه
تاب می خورد پتو
و فریاد می زنی تو
تا کجای من را تاب می آوری برود تو؟
خشونتِ محتوم ِ زندگی
تا آرامش ِ بعدی
در دود ِ سیگاری
و تعجیل اینکه بروی خانه، پدرت منتظره
آره...
برو گم شو
دوست داشتن بس است
تنم خسته است!
احمد زاهدی لنگرودی



|
نمی گذاری که تمامت کنم قصه

"Black Horse" James Riegel

@
نمی گذاری که تمامت کنم قصه
با پرهای قرمز و زرد در آبی
که چشم طاقت نمی آوردش می پری.
من جلدم که نوشتن نمی دانم
گریستن حتی و...
می گیرم به روی و به سوی آبی
انگشت ها را که می لرزند بدجور
تو میان آنها سرد و سخت
آبی می شوی می روی بالا........
بگشایم اگر چشمانم را می ترسم.
اگر بنفش شده باشی یا سبز
من جلدم که نمی دانم تمام کردن قصه را هم.
سمیرا مرادی



|
حاجی فیروزه

@
نه حاجی
بی آسمان فیروزه ای
با ازدحام پیش پای پرستو
کجاست عید؟
.
از دایره های زنگی
صدایی جز چرخ عابران
در خیابان های بی مقصد نیست
نه سیاوشان مغموم
حاجی بی فروزه
سالی هر روزه!
علیرضا بابایی





| 16 June 2005

از کاخ سفید


شعر غالبا یک هنر است ولی گاهی موقتا تبدیل به چیزهایی از قبیل بیانیه مشت موشک و آتش فشان هم می شود. شخصا زمان هایی را که تبدیل به چکشی مادی می شود را ترجیح می دهم.
@
از کاخ سفید
تا قم
به هر طرف نگاه می کنم
خوک ها را می بینم
در لباس فاخر رهبری
با غب غب های آویزان
و لبخندهای ملیح
در تدارک جنگ هایی کبیر
برای سعادت ما
گوسفندان بی نوا
داوود مرندی



|
پرنده روزهای خزان

پرنده ی روزهای خزان
پشتِ پنجره ی عریان می خواند
ـ بارانی اما هنوز نباریده ـ
در امتدادِ رودخانه راه می روی
به دیدارِ باران می روی
بوی خاکی برگ های زردِ کفِ دستانت عرق کرده
دریا ! دریا !
باران از دریا فراز می آید و
بر خشکی می بارد
آنگاه با پشتِ دست
اشکهایت را پاک می کنی
سیاوش لطفی



|
یادی برای فراموشی

کبک

سرش را به سفیدِ فراموش ِ شهر

فرو می کشد

زار می گرید

کبک

با رخت ِ سفید

و برفی که دیگر بند نمی آید...

امید منتظری



|
دل / تنگ / شدن

"Cut Doll" J. Riegel

برای احمد زاهدی لنگرودی
@
دل/ تنگ/ شدن
هری ریختن
در خلا ، در سیاهی
کوبیدن
سر به تردی دیوار
تک
/تنها/ خود
بودن
مثل حشره ای زرد ،مایل به قهوه ای
تمایل به سفید
دریدن
دریده شدن
عشق
شدن
/ ماندن/ نمردن......
سمیرا مرادی



|
بی پایان

نمی دانم چرا تمام نمی شود. باید تمام می شد، به جایش تا حالا هی رفته مستراح و عشق بالا آورده!گمانم حامله شده باشد، اگر نه این همه جیرجیرک چرا باید از دهانش بیرون بریزد!
@
بی هرکجا برای بوسیدنت
هم را نمی بینیم
بی ترس ِ اعدام
از دوزخ تا بهشت...............قطاری

جامی ماند از سرعت
/ نگاه ها

شرمنده می شود ترس
بی چشمداشت
چشمکی که در شیشه می زند
/ صم و بکم
آینه را می شکند
رد بوسه ای
در شیشه اعدام می شود
تا هرکجا که خاطره ای جا نمانده است ...
احمد زاهدی لنگرودی





| Weblog Commenting and Trackback by HaloScan.com

Home
مــــــا مـتـخـصـص شـورشـــيم اگر لازم باشد هيچ عملي نيست کـه قـــادر به انجام آن نـبـاشـيـم
آندره برتون
...
نشریه اینترنتی ضمیمۀ وبلاگ
...
مانیفست ما
...
ارتباط با ما
...

دربارۀ شاعر

شمس لنگرودی

....

چَکـُش نویس ها

...
لینک
...
معرفی کتاب

Image Hosted by hostedpictures.com image host

پنجاه و سه ترانه عاشقانه

___________________
عضو خبرنامه چکش شوید تا مطالب جدید برای شما فرستاده شود





Powered by WebGozar

فهرست دیگر اشعار چکُـش

:تعداد حاضرین