وبلاگ گروهی شعر چکش

اطلاعیه: حلقۀ چکشـ3 ویژۀ مانیفست شعر امروز منتشر شد
31 July 2005

سايه های شب
@
سايه های شب فرود می آيند .
عاشقانه های مخفی ٬
پستوی مغزم را می فشارند .
و زمان : تيک تاک ٬ تيک تاک .....
سايه های شب فرود می آيند .
دکه های تعطيل روزنامه فروشی ٬
در دلهره ی روزنامه های صبح ٬ بی خوابند .
من در دلهره ی پاکت خالی سيگار٬
عاشقانه های مخفی را دود می کنم .
بهاره خلیقی





| 30 July 2005

گنجى !
@
آهاى دُنيا !
اين مرد شايد از گرسنگى مُرد !
شاعره اى دلش نازُكتر از شبنم ،
پاى ديوار اوين ،
تر كردنِ لبَِ ترك خوردهِ اين مرد؛
جامى از اشك خود هديه ميدهد
و نانواى محله نانِ خود را مى پزد !
روزنامه ها ، همدلى با يك اعتصاب غذا ،
روز و شب مي لرزند
روشنفكرانِ شبگرفته، چراغ روشن مى كنند
اين مرد شايد از گرسنگى مُرد ! آهاى دُنيا !

با خود ميگويم :
اين مرد نيست كه در حال مُردن است
يك حق با لحظه ظهور ِ اين مرد ، مُرده است
اين مرد غذا نميخورد ،
بر جنازه يك حق كه با دستِ خود كشته است ؛
شايد غُصه ميخورد !
زنده باد حقِ اين مرد !
بهروز اميدى_لاهيجانى
گوتنبرگ



|
غزیۀاز وَجَنات Counter!
در این زمانۀ تلخ و با این مصائب بسیار بد نیست شعر طنزی هم از شیخنا رودوسکی بخوانیم. این مکتب شعر غزیه را ایشان پیشتر چنین تبیین کرده اند که: غزيه نوعي طعمۀ ادبي ست که آهوان خوش بو را به تب و تاب مي اندازد و چنان مي کند که مخاطبين کلهم، انگشت حيرت به منقار بگزند!
@
قربانِ قد و بالای هر چه با فرهنگه
که هر چه در اين خورجين بچپانی نمی تنگه
قربانِ تخم و ترکه ی هر چه عَليمه
که می پزند آب زيپو به هنگام وليمه
اين روده درازی ها را بخوان و بگو احسنتی
که اگر چنين نکنی در انزوا می گندی
می دانم که الان دست به کمر می خندی
و درِ رحمت ايزدی بر گاراژ معنوياتت می بندی
ليک برای من ندارد توفير
می خواهد آسفالت باشد يا گوله ی قير
چند روزی ست که يافته ام يک لعبتی
لعبتی بهر زينت هر نکبتی
اسم اين عالی جناب هست counter
ثبت می کند رد گذر هر عابر
ديگر اهميت ندارد آدم است يا قاطر
اين هويت هست در دل آن ساتر
اين هنر حاصل عمر فلک است
زاده جهد و تلاش و کپک است
کافی است رفقا را جمع کنی
جملگی دلشان از سنگ کنی
تا بريزند در سايت چون مور و ملخ
کون بجنبانند در آن جا و الخ

اين زمانه تماما مکر و رياست
سنبلِ بی ريشه ی پا در هواست
گر حسابت از ماسوا قدری جداست،
اين مصيبت، تازه آغاز بلاست
.
شيخُنا رودفسکی





| 29 July 2005

بیمارستان میلاد را از امروز امیل باران کنیم !
ارسالی بهروز امید
اکبر گنجی را به بیمارستان میلاد منتقل کرده‌اند زیتون در وبلاگش پیشنهاد کرده با یک شاخه گل به بیمارستان برویم. پیشنهاد خوبی است عیادت ازبیمارهم انسانی است وهم فشار بر دادستانی و قوه قضایی و کل حاکمیت را افزایش می دهد.
طبقه دوازدهم بيمارستان ميلاد به قرنطينه امنيتی تبديل شده است. اکبر گنجی تنها بيمار بستری شده اين طبقه است. راهروهای اين طبقه در اختيار ماموران دادستانی تهران (مرتضوی) است. رفت و آمدها از مقابل ورودی شماره 4 بيمارستان شروع می‌شود. جز همسر گنجی كه برای مدت بسيار كوتاهی توانست او را ملاقات كند، تا كنون به كسی اجازه ملاقات نداده اند. حتی برادر گنجی "اصغر" نيز اجازه ملاقات با او را پيدا نكرد. ماموران دادستانی از عصبانيت مرتضوی از انتشار عكس های گنجی در اينترنت می‌گويند.خارج نشینان که نمی‌توانند این کار را بکنند می‌توانند با تلفن زدن و ارسال فکس و ایمیل به این بیمارستان از او احوالپرسی کنند.
آدرس : تهران ، بزرگراه همت ، نرسيده به پل چمران ، جنب برج ميلاد ، بيمارستان ميلاد
شماره تلفن بیمارستان: 88062005-2
شماره فکس بیمارستان: 88062005
* * *
براي اكبرگنجي
@
مادر
- انگار با دستهاي استخوانيش-
مي گويد: ا...اكبر
خورشيد روي شانه هاي سترگش
آنجا ميان پنجره
همچون مس گداخته
بر جانماز و چادر پرخونش مي ريزد

در كوچه جار مي زنند
در كوچه جار مي زنند
كه بازايستاد . . .
شايد كه باز قرار است كسي را . . .

مادر
دستهاي بلندش را
دوباره بالا مي گيرد و فرياد مي كشد:
ا...اكبر.
مرد مهاجر





| 26 July 2005

زمزمه
@
زمزمه ی پوچ : من ٬ من ٬ من
مگس همچنان وز وز می کند .
سر گيجه ی ممتد لايتناهی
در يک لحظه
صدايش قطع خواهد شد ٬
مگس ديگری شايد ٬
با اندک بينی متفاوت
صدايش را سر می دهد : وز وز وز
به همين ترتيب
قرنها و قرنها .....
بهاره خلیقی





| 25 July 2005

بی پناهی
به ارس احمدی، بالای دلواپسی هایش
@
نه دل ماند؛ نه پناهی
تنها اوراقی که گذر ِ ایام اوراق شان کرده
فیلسوفی تنها ماند؛ شاعر تنها
اسلحه سرد شد
و انتظار، طولانی تر از آن دو
شکوفه پژمرد
میرایی که زاییدۀ خود بود
نه دست ماند، نه داستان
هزار پاره ای اینک که مادرانش
داغدار ِهمسران ِ داغدار ِ فرزندان ِ خویشند
و باد، کاغذ مچاله ها را باز
پراکنده می کند و تـَر؛
نه شعر ماند؛
شاعر تمام شد
کاغذها را باد برده است تا کجا ...
@
خاصیت و حسن وبلاگ این است که هر آن می شود برگشت و آن چه نوشته را اصلاح یا حذف کرد. شعر بالا به پیشنهاد دوستی مقداری ویرایش شده و فکر می کنم زیباتر و شاعرانه تر از قبلی است.
بي پناه
تقديم به ارس احمدي در وراي دلنگراني هايش
@
نه دل ماند و
نه پناهي
گذر ايام اوراقشان كرد . . .
فيلسوفی تنها ماند و شاعري تنها تر
و انتظار طولاني ترين آن ها.
شکوفه پژمرد
نه دست ماند و نه داستان
هزار پاره ای اينک
داغدار همسران و فرزندان خويش
نه شعر ماند و شاعر
ورق پاره ها را باد مي برد
نه دل ماند
و نه هيچ پناهي .
احمد زاهدی لنگرودی



|
امروز
@
امروز صبحانه نخوردم
شعری نگفتم
و چای که همینجور دم می کشد روی اجاق
بوی مرداب می گیرد

بندگی روزهای سرد می کنم
پنجره آزارم می دهد
و باز منتظرت می ایستم.
امید منتظری





| 24 July 2005



من
من
فقط می خواستم بلند شوم
ولی پاهایم را پیدا نمی کردم
فقط می خواستم بلند شوم
و به دنبال پاهایم می گشتم
که دیدم مردی یخ زده ام
من مردی یخ زده ام
با قاشق های پلاستیکی
و کتاب های عجیب
که به روی کاغذهای زرد
شعر می نویسم
درباره ی وقت هایی که می خواهم بلند شوم
و پاهایم را نمی یابم
داوود مرندی





| 23 July 2005

کاروانسرا
@
کاروانسرا
کاشانه نیست
باید برویم
تا در خانۀ خویش خاک شویم
اول، کاسه ای آب، راه را بدرقه کرد
آخر، یک خروار خاک.
آن که خود را صاحب کاروانسرا که نه
حاکم آن خواند
مورچگان در جمجمه اش سکونت که نه
حکومت دارند.
سنباد نجفی



|
چه سوال ها...
@
چه سوال ها که نمی پرسيدی
آيا تو فرشته ی منی؟
آن کفش قرمز را دوست داری؟
راستی اسمت چه بود در کودکی؟
ديدمت ٬ سکوت کرده بودی
با استعاره هايی رنگ پريده
و شيشه هايی که بر چشم گذاشته بودی
و نپرسيدی : آن موزه ها چه نمايش گذاشته اند؟
و نگفتی : هنوز هم می توان خنديد . دروغ گفت .
نسکافه ات رابخور!
ديگر ته فنجان، قهوه ها فال نمی بندند.
بهاره خلیقی





| 20 July 2005

خدای دوم
دوست عزیزمان میرزا آقای عسگری (مانی) این شعر بلند را برای چکش فرستاده اند؛ مانی مدیر و سردبیر وب سایت ادبیات و فرهنگ نیز هست.
@
خدای دوم
هشت قطره سپیده در دهانم چکاند
هشت واژه از شعری سپید.

حالا
با هر لبخندی
خدای دوم
هشت بار طلوع می کند از دهانم
تا کافرانش زلال شوند.

ماه را که
بر پیشانی می.سی.سی.پی گذاشتیم
نمی دانستیم هنوز
که ماهی ها نقره ای تر از شعر می شوند.

خدای دوم
برپیشانی رود
کوهوار موج برمی آورد
تا آنسویش غروب کند
ترانهء غمگینی می خواند
برای من که نمی دانم کیستم.

می خواستیم دست در دست
دهان در دهان و
کلمه بر کلمه
زمین را به رؤیا ترجمه کنیم
نان را به بوسه
وخوشهء انگور را به معاشقه.
می خواستیم
قلم در قلم
دل در دل
خورشید را به عشق ترجمه کنیم.

بر پوست روز نوشتیم:
سوره های سپید،
تاریکترین دهان را رخشان می کنند
و شاعران می توانند ازین پس
از ظلمت عبور کنند
گورستان را بیدار
و مرده ها را چون نتهای سبز در منقار چلچله ها بگذارند.

خدای دوم
موسیقی را به سرانگشتان آورد و
در شیارهای دلم جای داد.
باید کمی مست می شدم تا بدانم
پائیزی که زیر گامها خش خش می کند
زندگی سپری شدهء ما است.
باید اندکی عاشق می شدم تا دریابم
برای رسیدن به خویش
خود را طی باید کرد
و برای رسیدن به خدا
خدا را پشت سر باید نهاد.

زغال شب فلزین
از شاخهء عصب هایم باید فرومی ریخت
تا دریابم که درهر لحظه
یک جهان - همین جهان که تو می بینی یا نمی بینی –
با این رود که تو می بینی و نمی بینی
به نیستی می رود
و ترجمه می شود به هذیانی
که دوستش می داری و نمی داری.

سنجاب
چون خطابه ای از درخت بالا می رود.
ثانیه های براق
از برگهای شعر فرومی چکند.
خدای نخستین
به خدای واپسین ترجمه می شود
دهانم تمام تاریکی ها را روشن می کند
بوسه ام تمام کلمات را ذوب می کند
دستم تمام انجمادها را می گشاید
فریادم، سکوت را از عشق کنار می زند
موسیقی انگشتانم شکافهای دل را می آکند.
اکنون تو هم می دانی
این ماه ، این قطرهء عرق
بر پیشانی می.سی.سی.پی که می لغزد
پیشتر، دل من بود.

حتا زردشت هم نتوانست دریابد
خدای نخستین
همین سنجابی است
که زغال شب فلزین را می سوزاند.

حتا حافظ هم نتوانست بفهمد
خدای واپسین همین شعری است
با هشت آیه
که دهانم را کهکشان کرده است.

حالا
از شانه های بداهت برمی خیزم
موازی معشوق خسته ام درازمی کشم.
و پیش از آن که خوابم برباید
او را به رؤیایم می ربایم.

و شما به یاد داشته باشید
که این شعرعاشقانه را بهنگامی نوشتم
که شاعران را وظیفه ای نبود
مگر هولنکی هنگامه ها را بنویسند
و خدا را وظیفه ای باقی نبود
مگر مخلوق تیره بختش را
چون پائیزی از سینهء زمین بردارد.
با اینهمه
وقتی که هشت واژهء زمینی
دهانم را پراز سپیده دمان کردند
برای آخرین بار عاشق شدم
عاشق خدای دوم، خدای واپسین.
و به جای نوشتن شعری که زخمی بر این جهان زند
نور را بر پیشانی شکافتهء ظلمت نهادم
و با ماه
بر پیشانی می.سی.سی.پی ذوب شدم.

بی گمان
نام این خدا را روزی در شعرم خواهید آموخت!
تا باور کنید که خدا
همچون زنی که رودها را منور می کند
اهل زمین است!
و نامش
هرگزا به شما گفته نخواهد شد!
میرزاآقا عسگری، مانی
۱۶ دسامبر ۲۰۰۳



|
Endless
@
كاغذِ اين شعر
دريا مي‌شود
نامت را كه مي‌نويسم؛
تو بي بادباني
هرجا دلت بخواهد مي‌روي
و آن‌گاه كه
در سطرِ آخرِ اين شعر
پهلو مي‌گيري
جايي برايِ امضاي شاعر
باقي نمي‌ماند
كه تو تمام نمي‌شوي

و كاغذِ اين شعر
تمام مي‌شود.
احمد زاهدی لنگرودی





| 18 July 2005

رهایی
@
خنجر امید را باید کشید
در سکوت مرگبار زندگی
سینه شب را دمان باید در ید
در پناه سایه رخشندگی

با درا، با چیرگی، در یک نگاه
بایدش زنجیر بر پای جنون
دختر خورشید را از خفیه گاه
باید آوردش به آرامی برون ...
جاسمین افتخاری





| 16 July 2005

بُلـنـد بـُلـنـد
@
بر آمده از تنورۀ جانش
سی و چهار نان گرم
می فشارد در آغوش
برای تو زندان بان پیر
برای کودکان ِهنوز در بهتِ سحر نشستۀ بم
برای خاکِ طلایی ایران
برای من
تا شب مویه های رود
سرودِ انگشتانم را
به گلوی تشنۀ راستی بریزد
روی دیدن ِ مهتابش نیست
زنجیر ِقصۀ زندان به پایش
تنیده تیغ ِخشم تناورش
به چشم خون گرفتۀ نامردمان ِزور
سرخ باد وسرخ
تنور جانش ...
سمیرا مرادیی





| 15 July 2005

به جان ِدر رنج ِ گنجی
@
با جان هزار پاره
مچاله
ایستاده ای بر آستانه
چقدر از ما گم می شود
یا کِی تمام می شویم؟
هزار بوسه بر نگاه خیره ات
بر آزادی
گنجی، گم بوده در نهاد همه
که گنجی یافته اش، ایثار
زنده باد مرده بادی چنین گفتن
بادی که توفانش در راه است
تو ققنوسی
خاکستر که نمی شوی، اما
جوانه زده جان جوانت
از درۀ اوین تا میدان آزادی
هزار هزار بار فریاد می شود، ایثار.
احمد زاهدی لنگرودی





| 14 July 2005

بوسه
@
برهنه
ايستاده در برابر نور
عريانی اندامش
بوسه های آتشين خورشيد
را طلب می کند .
بهاره خلیقی



|
پیچیده اند به یکدیگر
@
پیچیده اند به یکدیگر
هم را می جویند
بر آماسیده لذت
هرم نفس هایشان
به صورتم می خورد
بوی تن هایشان...
سست می شود نوک انگشت هایم
رابطه
/جسم/ گرما
عجب!
نباید در قابلمه را بر می داشتم
سمیرا مرادی





| 13 July 2005

...
@
نه دور از هیچ خاطره ای
در هم آغوشی هر نگاه و
هجران هر آرزو
خواب می روی
تا نیمخند فراموش یادی تنها
سیمای گمگشته ای شود
برای راه دور خانه
در فاصلۀ همۀ آن چه مرا به تو می رساند ...
امید منتظری





| 12 July 2005



| 11 July 2005

دریاچۀ تاریک
@
تارهاي بلورين يخ
بر پيشاني و
افقي از وحشت انجماد
در برابر . . .

بر آسمان، ماهي
با بادبان بلندش
آرام مي گذرد
احمد جواهریان





| 10 July 2005

تمام داستان
شعر تمام داستان را از وبلاگ دوست عزیز شاعرمان سنباد نجفی برداشتیم. سنباد از این به بعد با چکش همکاری می کند. کتاب شعر خواندنی او به نام "ملودی منهدم" پیشتر در تهران منتشر شده است.
@
به جان عزيزت
همه‌ي داستان اين بود
گرگ‌ها آمدند و گفتند ما از طرف چوپانيم
و چوپان آمد و گفت: گرگ‌ها از طرف من نيستند
به جان همين گوسفندان
كه از ترس با گرگان و چوپان به دره پرت شدند
تمام داستان اين بود
به جان عزيزت
نفهميدي گوسفندان از چه ترسيدند
به جان گله اصلاً نفهميدي
گرگ به زبان چوپان سخن گفت
و چوپان به زبان گرگ
سنباد نجفی





| 01 July 2005

|
ژرف و سکوت و آغوش
@
ژرف و سکوت و آغوش
گریز از مرگ ساحل
در دل اقیانوس،دل آشوبه ای دلچسب
ماهی ها،
خسته از بازی تور وصیاد
بوی گند مرواریدهای در صدف مانده سالها
از دور
خونِ پاشیده به شن ها
بازگشت
بازگشت...
سمیرا مرادی





| Weblog Commenting and Trackback by HaloScan.com

Home
مــــــا مـتـخـصـص شـورشـــيم اگر لازم باشد هيچ عملي نيست کـه قـــادر به انجام آن نـبـاشـيـم
آندره برتون
...
نشریه اینترنتی ضمیمۀ وبلاگ
...
مانیفست ما
...
ارتباط با ما
...

دربارۀ شاعر

شمس لنگرودی

....

چَکـُش نویس ها

...
لینک
...
معرفی کتاب

Image Hosted by hostedpictures.com image host

پنجاه و سه ترانه عاشقانه

___________________
عضو خبرنامه چکش شوید تا مطالب جدید برای شما فرستاده شود





Powered by WebGozar

فهرست دیگر اشعار چکُـش

:تعداد حاضرین